یکشنبه 22 دی1387
جريان شناسي معرفتي مواجهه با دولت سازندگي
اشاره: اين نوشتار در پي دفاع از يك شخص يا گروه سياسي خاص نيست، هدف آن صرفا دفاع از يك مقطع پر افتخار تاريخ انقلاب اسلامي است، مقطعي كه در استقلال سياسي و اقتصادي امروز نظام سهم بسزايي داشته اما برغم اين افتخارات همچنان در معرض بدنامي است و مغرضان وراي تهاجم به آن، محاكمه انقلاب را در سر مي پرورانند و در نيل به اين مقصود، از بستر هاي فكري و معرفتي متعدد بهره مي برند.
اساسا در حوزه معرفت شناسي، انواع مواجهه با دولت سازندگي و دستاوردهايش بر بستر نگره هاي موجود در جامعه كه ذيل موضوع "رابطه اسلام و غرب" شكل گرفته اند قابل مشاهده است، لذا بررسي و شناخت انواع اين نگره ها، ما را در شناخت انواع اين مواجهه ها نيز كمك خواهد كرد.
سواي نگرش اسلامي و اصيل در موضوع رابطه اسلام و غرب، دو رويكرد افراطي و تفريطي نيز در ايران معاصر موجود بوده كه بانيان اين رويكردها را بارها بر آن داشت تا بدنبال بدنه اجتماعي براي خود باشند و سپس بسياري از چالشهاي معاصر را بر بستر اين رويكردها تفسير نمايند.
همزمان با شروع ارتباط جامعه ايراني با جامعه غربي در 150 سال قبل و متعاقب اطلاع نخبگان از دستاوردها و پيشرفتهاي تكنولوژيكي آن، نوعي فريفتگي نسبت به غرب ايجاد و به تبع آن مرجعيت فكري براي غرب را در جامعه روشنفكري ايران موجب گرديد، متاسفانه غرب شيفتگي اين طيف به حدي بود كه آموزه هاي ديني جاري در جامعه را منكر شده و در صدد نفي آن بر آمده اند، اين حركت جديد بي اعتمادي مضاعفي را در طيف علما و متدينين موجب گشت كه دو قطبي عصر مشروطه محصول اين بي اعتمادي بوده است، اما به مرور زمان نقطه مقابل جريان تجدد خواه و منكر دين، منحصر به طيف علما و متدينين نگرديده و در طيف روشنفكر جامعه نقطه مقابلي را براي خود بوجود آورد كه اين نقطه مقابل بر بستر «سنتگرايي» اعلام موجوديت نمود. البته اين طيف نوظهور در تعريف سنت، مفهوم ديني آن را كمتر در نظر داشتند و گر چه نقطه مقابل غربگرايي بودند اما در تعريف سنت، خود نيز از آبشخورهاي فكري غرب بهره برده و از اين منظر خود نيز غربگرا شدند. سنت در تفكر ديني از منابع اصلي اجتهاد است اما تعريف غربي آن كاملا با معني ديني اش متفاوت و بيگانه است و ماهيتا ضد اجتهاد و همجنس جمود است، از اينرو گرچه سنتگراهاي فلسفي و روشنفكري علي الظاهر متدين ترند اما در چارچوبه فكري خود نه تنها ديني نمي انديشند بلكه بعضا الحادي اند، چرا كه ترجمه آثار فكري و فلسفي متفكرين مغرب زمين كه منتقد مدرنيته بوده و بعضا به پوچي هم رسيده اند، پشتوانه اصلي روشنفكران سنتگراي داخلي بوده است، البته بعدها طيفهاي متمايل به تفكر پست مدرن به سنتگرايان اضافه شده و در كنار آنها جاي گرفتند. نتيجه اين رويارويي در قلمرو روشنفكري ايراني، دو جريان فكري و به تبع آن اجتماعي در مواجهه با پديده غرب است كه يكي افراطي و ديگري تفريطي است، و اگر وجه نخستينش غرب شيفتگي است بي شك وجه ثانوي آن غرب ستیزی است.
واقعيت جامعه ايراني كه در طول 1400 سال حضور انديشه اسلامي و شيعي ، آحاد مردم را در مسير آموزه هاي ديني قرار داده، اين دو جريان را در مسير يارگيري سراسري اجتماعي ناكام گذاشت و قلمرو اين يارگيري را تنها به محيطهاي كوچك روشنفكري و بعضا دانشگاهي محدود ساخت، هراس ناشي از اين واقعيت، صاحبان اين انديشه ها را بر آن داشت تا به افكار خود رنگ و لعاب بومي ببخشند، لذا به مرور زمان روشنفكري به روشنفكري ديني تغيير نام داد و سنتگراها نيز سنتهاي جاري در جامعه را كه عموما خواستگاه ديني داشتند به استمداد گرفتند و سايه تفكر خود را به قلمرو هنر و ادبيات نيز بسط دادند و اينگونه سعي در تحكيم رابطه خود با آحاد جامعه داشتند، البته وقوع انقلاب اسلامي به عنوان يك پديده كم نظير تاريخي كه البته ماهيتي صد در صد ديني هم داشت، ضرورت اين بومي سازي را در نظرشان تاكيد مي نمود، طرفين رويارويي موسوم به «سنت و تجدد» بسيار كوشيدند تا انقلاب 57 را در منطقه اين رويارويي تفسير كنند اما اين انقلاب نه به معني بسط سايه سنگين تجدد بر سنت بود و نه شورش سنت عليه تجدد، اين انقلاب يك انقلاب ديني بود كه ماهيتا نه سلطه مطلق غرب و تجدد را بر مي تابيد و نه در چارچوبهاي كليشه اي و شيشه اي سنت جاي مي گرفت، انفصال و جدايي ماهيت انقلاب و تفكر حاكم بر آن با هر دو پديده سنت و تجدد، حقيقتي است كه اشاره وار در كلام رهبران اصيل انقلاب بيان گرديده است، نمونه بارز آن موضع رهبر كبير انقلاب در 12 بهمن 57 بود كه در خصوص «سينما»، اين پديده صد در صد غربي، بيان گرديد، ايشان فرمودند كه "ما با سينما مخالف نيستيم ما با ابتذال در سينما مخالفيم" معني اين حرف اين است كه سينماي منهاي ابتذال و همراه با ارزشهاي انقلاب امري ناممكن نيست، لذا اين گفته به مفهوم نفي صد در صدي اين دستاورد تمدن جديد بشري نبوده و البته تاييد آن نيز مشروط به تفكيك آن از جنبه هاي ابتذالي است و اين تفكيك امري ممكن است كه در غير اينصورت بدين نحو بيان نمي شد. شايسته است در اين خصوص به سخنان حكيمانه رهبر انقلاب حضرت آيت ا... خامنه اي (مد ظله) نيز اشاره نماييم: «هدف انقلاب عبارت بود از ساختن يك ايرانى با اين خصوصياتى كه عرض ميكنم: مستقل، آزاد، برخوردار از ثروت و امنيت، متدين و بهرهمند از معنويت و اخلاق، پيشرو در مسابقهى جامعهى عظيم بشرى در علم و بقيهى دستاوردها - كه از اول و ازل بين آحاد بشر يك مسابقه است در دستاوردهاى بشرى، در علم و در بقيهى خواستهها و دستاوردهاى بشرى - برخوردار از آزادى با همهى معانى آزادى. آزادى فقط آزادى اجتماعى نيست - اگرچه آزادى اجتماعى، يكى از مصاديق مهم آزادى است - هم آزادى اجتماعى مورد نظر است، هم آزادى به معناى رها بودن و آسوده بودن و آزاد بودن كشور از دستاندازى بيگانگان و استيلاى آنها - كه گاهى كشور بظاهر مستقل هم هست، اما زير نفوذ است - و هم آزادى معنوى، كه آن رستگارى انسان و تعالى اخلاقى انسان و عروج معنوى انسان است، كه هدف اعلى، اين است. همهى كارها مقدمه براى تكامل انسان و عروج انسانى است. اين بايد در جامعهى اسلامى خود را نشان بدهد. ايران با اين خصوصيات، مطلوب انقلاب بود. شما بپرسيد كه از كجاى انقلاب، اين خصوصيات در مىآمد؟ كجا تدوين شد؟ من عرض ميكنم از كلمهى اسلامى. اسلام اصلاً همينهاست» (قسمتهايي از سخنان مقام معظم رهبري، در جمع دانشجويان شيراز در سال 87)
همانگونه كه اشاره شد، دو جريان فكري فوق الذكر، به موازات و روياروي هم و به اقتضاي زمانهاي مختلف نمودهاي متعدد و متلوني داشتند و حتي متناسب با فضاي گفتماني پس از انقلاب، گفتمانهاي جديدي را ابداع و ترويج نموده اند، تا جاييكه بعضا ردپايي در حاكميتها نيز پيدا نمودند.
اساسا مشكل تفكر انقلاب با جريان غرب شيفته در اين بود كه اين جريان حتي آنگاه كه متظاهر به رنگ و لعاب ديني بود حاكميت بلامنازع شئون مختلف تمدني غرب را غايت خويش قرار مي داد و وراي بهره گيري از تكنولوژي، ايدئولوژي حاكم بر آن را نيز تمنا مي كرد، اين جريان فكري خواستار ترقي و پيشرفت به هر قيمتي بود حتي به قيمت ذبح هويت ملي در پاي هويت غربي، همچنين در مواجهه با جريان غربگريز ثانوي از اينرو انطباق حداكثري نداشت كه اين پايگاه فكري منكر تمام زشت و زيباي تفكر مدرن بوده و مهمتر آنكه كاركرد اصلي آن در انتقاد از مدرنيته بود و براي دنياي پس از مدرن فاقد برنامه مدون و كاربردي بود، غرب گريزي در مواجهه با غربگرايي صرفا نفي گرا بود و نه اثبات گرا و «هنري فراتر از مرثيه خواني براي مدرنيته نداشت»، لذا قادر به خلق حيات تمدني جديد در فرداي مدرنيته نبود، بطور مثال اين جريان منتقد، شئون فاقد عدالت تمدن مدرن را به شايستگي تصوير مي نمود اما در مقام اثبات، هيچ الگوي جايگزيني براي استقرار عدالت ادعايي نداشت، لذا يكي از آثار اين مواجهه، پيدايش تصور بيگانگي ميان دو مقوله پيشرفت و عدالت بود.
نگارنده بر اين اعتقاد است كه در تفكر اسلام ناب، از تكنولوژي و دستاوردهاي تفكر مدرن مي توان به عنوان يك ابزار استفاده كرد اما «روح عصيانگر» تفكر مدرن را از آن جدا كرد، البته جريان غربگريز موصوف، قائل به اين ادعا نيست و معتقد است كه تكنيك به مثابه جسم از روح خود، مدرنيته جدايي ناپذير است، افراد متعلق به اين جريان «صرفاً بر جنبه های منفی تکنولوژی دست گذاشتند و هرگز درنيافتند که ديری است که تکنولوژی به عنصری اجتناب ناپذير از وضعيت ما تبديل شده است و اگر ملتی به قدرت تکنولوژيک دست نيابد، از صحنه تاريخ حذف خواهد شد و اين خطری است که مردم و جامعه ما را تهديد می کند»[1] يقينا نوع رويكرد انقلاب به اين مقوله و نگاه رهبران اصيلش ناظر به مشي تعادلي مابين اين دو رويكرد افراطي است، چرا كه در صورت پذيرش وجه اول، ايدئولوژي انقلاب محلي براي تعريف و ظهور نمي يافت و همچنين در صورت اعتقاد به وجه ثانوي، ديگر نبايد شاهد تاكيد مكرر رهبران انقلابي به تجهيز نظام با انواع ابزار آلات و تكنولوژي هاي روز بوديم، البته بديهي است كه ورود ابعاد سخت افزاري تمدن مدرن بداخل امري بلامانع بوده و خواهد بود اما در بعد نرم افزاري، نيازمند تلاشي دروني هستيم، نگارنده بر اين پندار است كه جريان سنتگرا و منتقد مدرنيته، در نفي ابعاد نرم افزاري تمدن مدرن هرگز دچار افراط نيست و چه بسا تا اين نقطه همراستا با تفكر اصيل انقلاب است، بلكه آنجا كه دامنه اين مخالفتش به ابعاد سخت افزاري نيز كشيده مي شود، به ورطه هولناك افراط فرو مي غلطد. نوع نگاه اين جريان كه متاسفانه از قلمرو دلبستگان به آرمانهاي انقلاب يارگيري فراواني نموده است، نوع رابطه "علم و دين" و "اسلام و تجدد" را از حالت تعامل به تقابل سوق مي دهد و در صورت تفوق، در دهه هاي آتي حيات انقلاب با به حاشيه راندن علم جديد، نهادها و سازمانهاي منسوب به عصر جديد را به ناكارآمدي خواهد كشاند، هرچند تاكيد فراوان رهبري به اهميت علم و اهتمام به برجسته نمودن اين مقوله در سالهاي اخير، احتمال مذكور را تا حدودي منتفي ساخته است.
راقم اين سطور در مقام ارائه شاهد و گواه جهت اثبات وجود اين منويات در جريان ضد مدرن نمونه هاي فراواني دارد كه آنها در سالهاي اخير در عرصه فرهنگ مكتوب ثبت نموده اند، نمونه هايي كه مشحون از تصوير رويارويي مقولاتي چون «مردمسالاري و دين»، «علم و دين» و «پيشرفت و عدالت» است، بطن اين چالش، رويارويي سنت و تجدد است كه متاسفانه آن را رويارويي اسلام و تجدد تبليغ مي كنند، در طرفين تمامي اين رويارويي ها ردپاي هر دو جريان ياد شده به روشني مشهود است كه يكي جانب دموكراسي، علم و پيشرفت را مي گرفته و ديگري مدعي دين و عدالت بوده است. البته بدليل آنكه قواي نظام درگير مبارزه با پياده نظامهاي غرب شيفته از نوع اول بوده، منويات دوم كمتر رصد مي شد و چه بسا آنها در اين ميدان كارزار فرصت را مغتنم شمرده و از دريچه هم احساسي با ياران انقلاب، به صفوف هدايت آنها نيز نفوذ نموده اند، آنها از ظرفيت تئوريك اين تفكر جهت مقابله با جريان جهاني شدن و نيز دفاع از فرهنگهاي بومي و غير غربي به خوبي استفاده كرده و از اين رهگذر افراد داراي علقه هاي مذهبي و انقلابي را در سايه هدايت خود گردآورده اند.
اما سكاندار كشتي انقلاب، حداقل در سه مقطع حياتي، بادبانهاي اين كشتي را در منطقه اي خارج از موقعيت اين دو جريان برافراشته اند، اولي آنجايي است كه مردمسالاري ديني را طرح نمودند، دوم زماني كه اهميت به علم و توليد علم را به عنوان يك نهضت و تكليف ديني و انقلابي تاكيد نمودند و سوم آنكه دهه چهارم را دهه پيشرفت و عدالت توامان ناميدند. توجه به اين مفاهيم و جهتگيريها ما را در درك ميزان حكمت مواج در شخصيت و كلام رهبري فرزانه كمك خواهد كرد.
نكته درخور توجه اين است كه هر دو جريان مشروحه فوق صف آرايي و مخالفت بي نظيري را در سركوب دولت سازندگي و نفي دستاوردهاي آن و بخصوص تخريب رئيس و شخصيت محوري اين دولت بكار بستند، بي شك نديده گرفتن دستاوردهاي بي شمار اين دولت با دستاويز قراردادن اشكالات اندك وعموما غير قابل اجتناب آن، منشائي فرا تر از تمايلات و گرايشات سياسي سطحي داشته و مبتني بر يك اختلاف مبنايي و معرفتي است، هرچند از تمايزات سطحي سياسي نيز متشبثانه استمداد فراوان مي گردد، آيا تصلب و تعصب فكري دو جريان فوق نسبت به معتقدات خود، همان علت اساسي نديده گرفتن دستاوردهاي بي شمار دولت سازندگي نيست؟ چگونه است كه دو جريان فكري به ظاهر مخالف هم، در نفي دستاوردهاي مقطع سازندگي هم داستان شده اند؟ در مقام علت يابي اين همداستاني بايد گفت كه اين تفكر متضاد همچون ساير امور متضاد، گرچه در موطن و جغرافياي اصلي و مشترك خود يعني مغرب زمين قابل جمع نيستند اما در مواجهه با انقلاب اسلامي در كنار يكديگرند، چه بسا اگر مواجهه آنها با مقطعي از تاريخ انقلاب نبود، هرگز هم موضع نمي شدند، قطعا حافظه تاريخي اصحاب انديشه از ياد نخواهد برد سخن يكي از عناصر تئوريك جريان اول را كه مي گفت «از شر اين اهالي فلسفه (منظور جريان دوم) بايد به فقيهان پناه برد».[2] هم اكنون جريان اول بدليل وجود بحران و درماندگي در كانون ايدئولوژي و تمدن مدرن از يك سو و نيز مشاهده پويايي تفكر ديني در تقابل با مدعيات خود از سوي ديگر، در حال ركود به سر مي برد و عملا بدنه اجتماعي و سياسي خود را مبتلا به ريزش يافته است، و شايد همين واقعيت است كه صحنه بي رقيبي را در اين عرصه تخريب به جريان دوم هديه كرده است. علت اينكه در اين عرصه تهاجم و تخريب از قشر متدين و انقلابي استفاده مي شود ناشي از عدم شفافيت مباني معرفتي اين جريان انحرافي است كه اين عدم شفافيت عملا به بومي نمايي آن كمك كرده است، لذا اين نوشتار بر آن است كه عاريتي بودن بنيانهاي آن را گوشزد نمايد.
بي شك اطلاع از سطور فوق درك اين واقعيت را تسهيل مي نمايد كه انقلاب در برهه دولت سازندگي گليم خويش را از سيلاب هر دو جريان غير اصيل بيرون كشيد، هم خود را از بن بست ناكارآمدي و دام افكار صرفا معترض نجات داد و هم در مقطعي كه نگاه بسياري از نيروهاي داخلي و حتي كارگزارانش به اردوگاه غرب معطوف شده بود، ضمن بهره گيري از عنصر تكنيك، انقلاب را از مسير هويت خودي به پيش برد. چرا كه در آن مقطع توجه به توسعه حتي از نوع غربي ذهن بسياري از نيروهاي داخلي را به خود مشغول ساخته بود به گونه اي كه حتي كارگزاران دولت چپگراي زمان جنگ را متاثر ساخته بود، دلايل موجده اين واقعيت عبارت بودند از: 1- رحلت امام (ره) كه به مرور فاصله زماني با اين مبداء فعال حركت مذهبي را در پي داشت 2- فروپاشي اردوگاه شرق كه رقيب و نقطه مقابل نظام ليبرالي محسوب مي شد 3- مرجعيت علمي غرب و ساختار منفعل و برونگراي نظام آموزشي داخل 4- حمايت اقتدار سياسي غرب از جرياني كه تمدن مدرن را آرمانشهر خود مي دانست.[3] اينها عواملي بودند كه موج جديدي را به مسير دولت سازندگي تحميل مي كردند كه امروز منتقدان نامنصف آن را در نظر نمي گيرند و تماما اين دولت را منشاء همه اين مسائل مي دانند. در حاليكه وزنه شخصيت محوري دولت سازندگي كه خود از مجتهدان اسلام شناس و زمان شناس بوده، در راه پيشبرد نظام از راه صعب و دشوار سازندگي، عملا كفه هويت خودي را سنگيني بخشيد، او گرچه پا بر دوش تكنولوژي گذاشت، اما از هنر هضم روح مدرنيته در هويت اجتهادي خويش نيز برخوردار بود. او از جنس عالمان گوشه گير و محبوس در چارديواري ذهن بيگانه با وقايع امروزي نبود، پديده هاي جديد مثل غرب را مي شناخت، اما از آن فرار نكرد و فداكارانه خانه اعتبار و آبروي خويش را در پاي اين آتشفشان بنا كرد، نگارنده هر چه كه بيانات رهبري حكيم را تورق مي كند نقطه مقابل اين مشي طي شده را در كلام ايشان نمي يابد، اما نمي فهمد كه چرا برخي داعيه داران رهبري همچنان تير تخريب را بر اين تنديس مجاهدت نشانه مي روند؟
در سطور پاياني، ناخودآگاه ذهنم متذكر نكته اي از يك دوست فرزانه شد، ايشان هميشه روانشناسي شخصيتي افراد و گروههاي سياسي را لازمه دستيابي به يك محك محكم در سنجش ميزان اصالتشان مي دانست و در ادامه اين سوال را طرح مي كرد كه چطور برخي شخصيتها چون رهبري و آقاي هاشمي چه در پيش از انقلاب و چه در طول سه دهه پس از انقلاب همچنان ادبيات حاكم بر كلام و مواضعشان داراي ثبات و چارچوب مشخص است، اما شخصيتها و گروههاي سياسي بسياري حتي در كمتر از يك دهه تغيير گفتمان مي دهند و به تبع آن به يك تغيير مباني نيز دچار مي شوند، و براستي چرا هر دو جريان فوق الاشاره حداقل در حيات سي ساله پس از انقلاب از اين تموج فكري و سياسي مستثناء نبوده و بررسي خط سير آنها نشانگر حركتي كاملا زيگزاگي است؟ البته در حوزه تفكر تعامل با جريانات معرفتي فوق الذكر امري اجتناب ناپذير و لازم است و ضروري است كه آنها وراي نقدهاي موجود، در محدوده تفكر فلسفي محترم شمرده شوند اما آنگاه كه هر يك از اين جريانات در صدد بر آيند كه منويات خود را بدل از تفكر انقلاب و اسلام جا بزنند بي شك اعتراض فرزندان انقلاب را در پي خواهد داشت.
پي نوشت:
[1] - "نگاه منفي «اصحاب فرديد» به تكنولوژي" – گفتگو با دکتر بيژن عبدالکريمی- روزنامه سرمايه
[2] - اين سخن منسوب به دكتر عبدالكريم سروش است كه در سالهاي اخير اظهار كرده اند.
[3] - هفت موج اصلاحات- حميد پارسانيا- ص 65- ناشر: فرانديش
مقالات مرتبط:
1- دوگانگي سنت و مدرنيسم در ايران غير واقعي است!

